شيخ حسين انصاريان

604

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

عنايتى شگفت از امام عصر اهل بيت اين جانب سالهاى بيست و يك و بيست و دو سالگى از عمرم را در حوزهء علميهء قم جهت تحصيل معارف اهل بيت عليهم السلام گذراندم ؛ ايام تعطيل براى صلهء رحم به تهران مىآمدم . در يك روز تعطيل به عيادت عالم بزرگوار ، مدافع ولايت اهل بيت عليهم السلام سلطان الواعظين شيرازى صاحب كتاب معروف شب هاى پيشاور رفتم . شخصى براى عيادت در محضر آن مرد بزرگ بود ، سلطان الواعظين مرا به او معرفى كرد كه ايشان از طلاب قم هستند و در همهء تعطيلات به عيادت من مىآيند و او را هم به من معرفى كرد كه ساليان متمادى است در مجالس من حضور مىيابد و معروف به حسينى است ، سپس به آقاى حسينى گفت : با زبان خود داستانت را براى ايشان بگو . به من گفت : پروندهء بيمارى من در بيمارستان پارس است . دوست داشتم از نزديك آن را ببينى و از نظر پزشكان كه درمانم را غير ممكن مىدانستند باخبر شوى ، در هر حال جناب سلطان الواعظين از چند و چون پرونده و بيمارى من باخبر است ، بعد ماجراى خود را براى من به اين مضمون بيان كرد : يك روز صبح از خواب بيدار شدم خواستم براى وضو و نماز از جاى برخيزم ، حس كردم نمىتوانم ، همسرم را صدا زدم كه به من كمك كند تا براى اداى نماز برخيزم ولى كمك او هم برايم بىفايده بود چون توان برخاستن نداشتم ، نمازم را خوابيده خواندم . هنگامى كه هوا روشن شد گفتم : دكتر بياوريد ، دكتر آمد و پس از معاينهء من گفت : متأسفانه دچار فلج شده و گرفتار آسيب خطرناك نخاعى گشته